:::تو شاعرانه ترین احتمال من شده ای:::

چقدر خواب ببینم که مال من شده ای

 

و شاه بیت غزل های لال من شده ای

 

 چقدر خواب ببینم که بعد آن همه بغض

 

جواب حسرت این چند سال من شده ای

 

 چقدر حافظ یلدا نشین ورق بخورد؟

 

تو ناسروده ترین بیت فال من شده ای

 

چقدر لکنت شب گریه را مجاب کنم

 

خدا نکرده مگر بی خیال من شده ای

 

هنوز نذر شب جمعه های من اینست

 

که اتفاق بیفتد حلال من شده ای

 

که اتفاق بیفتد کنارتان هستم

 

برای وسعت پرواز بال من شده ای

 

میان بغض و تبسم میان وحشت و عشق

 

تو شاعرانه ترین احتمال من شده ای

 

مرا به دوزخ بیداریم نیازی نیست

 

عجیب خواب قشنگی ست مال من شده ای

 

:::عشق زاییده ی بلـــخ است و مقیم شیراز:::

این مهم نیست که دل تازه مسلمان شده است

 

کـــه بـــه عشق تو قمــــر قاری قرآن شده است

 

مثــل من باغچـــــه ی خانــه هـــــم از دوری تــــو

 

بس که غم خورده و لاغر شده گلدان شده است

 

بس کـــه هر تکــه ی آن با هوسی رفت ، دلم

 

نسخه ی دیگری از نقشه ی ایران شده است

 

بی شک آن شیخ که از چشم تو منعم می کرد

 

خبـــــر از آمدنت داشت کـــه پنهان شده است

 

عشق مهمان عزیزی ست که با رفتن او

 

نرده ی پنجره ها میله زندان شده است

 

عشق زاییده ی بلـــخ است و مقیم شیراز

 

چون نشد کارگر آواره ی تهران شده است

 

عشــــق دانشـــکده تجــــربـــــه ی انسانهـــاست

 

گر چه چندی ست پر از طفل دبستان شده است

 

هر نو آموختــه در عالـــم خود مجنون است

 

روزگاری ست که دیوانه فراوان شده است

 

ای که از کوچـــه معشوقـــه ی ما می گذری

 

بر حذر باش که این کوچه خیابان شده است

 

:::آنقدر ها مرد هستم تا بمانم پای تو:::

حال من خوب است اما با تو بهتر می شوم

 

آخ ... تا می بینمت یک جور دیگر می شوم

 

با تو حس شعر در من بیشتر گل می کند

 

یاسم و باران که می بارد معطر می شوم

 

در لباس آبی از من بیشتر دل می بری

 

آسمان وقتی که می پوشی کبوتر می شوم

 

آنقدر ها مرد هستم تا بمانم پای تو

 

می توانم مایه ی گهگاه دلگرمی شوم

 

میل - میل توست اما بی تو باور کن که من

 

در هجوم باد های سرد پرپر می شوم

 

:::بعد هم سیگار و هی سیگار و هی سیگار… فکرش را بکن!:::

گیسوانت زیر باران، عطــر گندم‌زار… فکــرش را بکن!

 


با تو آدم مست باشد، تا سحر بیدار… فکرش را بکن!

 

 

در تراس خانه رویارو شوی با عشق بعـد از سال‌ها

 


بوسه و گریه، شکوه لحظه‌ی دیدار… فکرش را بکن!

 



سایه‌ها در هم گــره، نور ملایـــم، استکان مشترک

 


خنده خنده پر شود خالی شود هربار… فکرش را بکن!

 

 

ابـــر باشم تا کـــه ماه نقـــره‌ای را در تنــم پنهــان کنم

 


دوست دارد دورِ هر گنجی بچرخد مار… فکرش را بکن!

 

 

خانه‌ی خشتی، قدیمی، قل قل قلیان، گرامافون، قمر

 


تکیـه بر پشتــی زده یار و صدای تار… فکرش را بکن!

 

 

از سمــاور دست‌هایت چای و از ایوان لبانت قند را…

 


بعد هم سیگار و هی سیگار و هی سیگار… فکرش را بکن!

 

 

اضطراب زنگ، رفتم وا کنم در را، کـــه پرتم می‌کنند

 


سایه‌ها در تونلی باریک و سرد و تار… فکرش را بکن!

 

 

ناگهان دیوانه‌خانه… ــ وَ پرستاری که شکل تو نبود

 


قرص‌ها گفتند: دست از خاطرش بردار! فکرش را نکن

 

 

::: فریاد زد:بفهم رها کرده او تو را....!!! :::

یک لحظه چشم دوخت به فنجان خالی ام

 

آرام وسرد گفت:که در طالع شما...



قلبم تپید، باز عرق روی صورتم نشست

 

گفتم بگو مسافر من میرسد ؟ و یا...



با چشمهای خیره به فنجان نگاه کرد!

 

گفتم چه شد؟ سکوت بود و تکرار لحظه ها



آخر شروع کرد به تفسیر فال من...

 

با سر اشاره کرد که نزدیکتر بیا



اینجا فقط دو خط موازی نشسته است

 

یعنی دو فرد دلشده ی تا ابد جدا



انگار بی امان به سرم ضربه میزدند

 

یعنی که هیچ وقت نمی آید او خدا؟؟؟



گفتم درست نیست، از اول نگاه کن 

 

فریاد زد:بفهم رها کرده او تو را....!!!

 

:::من عابری فلک زده ام آس و پاس نه:::

شرمی‌ست در نگاه ِ من؛ اما هراس نه

 

کم‌صحبتم میان شما، کم حواس نه!


چیزی شنیده‌ام که مهم نیست رفتنت

 

درخواست می‌کنم نروی، التماس نه!



از بی‌ستارگی‌ست دلم آسمانی است

 

من عابری«فلک»زده‌ام، آس و پاس نه



من می‌روم، تو باز می‌آیی، مسیر ِ ما

 

با هم موازی است ولیکن مماس نه


پیچیده روزگار ِتو ، از دور واضح است

 

از عشق خسته می شوی اما خلاص نه!

 

:::پشت دیوار همین کوچه به دارم بزنید:::

پشت دیوار همین کوچــه به دارم بزنید

 

 من که رفتم بنشینید و ... هوارم بزنید

 

باد هم آگهـــی مرگ مرا خواهد برد

 

بنویسید که: "بد بودم" و جارم بزنید

 

من از آیین شما سیر شدم ... سیر شدم

 

پنجـــه در هر چه کـه من واهمه دارم بزنید

 

دست هایم چقدر بود و به دریا نرسید؟!

 

خبـــر مرگ مرا طعنــــه به یــــارم بزنید

 

آی! آنها! که به بی برگی من می خندید!

 

مرد باشید و ... بیایید ... و ... کنارم بزنید

 

:::عاشقت هستم هنوز:::

من خریدار نگاه خسته ات هستم هنوز

 

با همان شوریدگی دیوانه ات هستم هنوز

 

شمع ِ گرم لحظه هایم خاطرات سبز توست

 

نازنین لیلای من ! پروانه ات هستم هنوز

 

ای چـــراغ روشن شبـــهای تار زندگی

 

من صدای غربت کاشانه ات هستم هنوز

 

دستهایت بستر بی انتهای سادگی است

 

خوب میدانی چرا دلداده ات هستم هنوز

 

با قدمهای صبورت عشق را اندازه کن

 

من وفادار تو و پیمانه ات هستم هنوز

 

بارهــا گفتم مرا با عشق محرم کن دمی

 

آشنای خنده ی رندانه ات هستم هنوز

 

در کلاس زندگی با من مدارا کــرده ای

 

من گدای طاقت جانانه ات هستم هنوز

 

کاش آن روز جدایی دیــــر می آمد دمی

 

من اسیر ماتم دزدانه ات هستم هنوز

:::کم آورده ام:::

شانه هایت را بیاور شانه کم آورده ام

 

یک بغل دلواپسی یک سینه غم آورده ام

 

خسته و در مانده ام می جویمت در فالها

 

با توام ! باور نداری قهوه هم آورده ام

 

این غبار راه را از شانه هایم پاک کن

 

عشق را از جاده ی پرپیچ وخم آورده ام

 

آرزوی روزهای دور احساس منی

 

حکم کن هر جور خواهی متهم آورده ام

 

بی تومی لرزد دلم آرامشم از من مگیر

 

این دل ویرانه را از شهر بم آورده ام

 

بی تو گاهی فکرهای ظاهرا بد می کنم

 

حرف آخر را بگویم بی تو کم آورده ام

:::همین حالا صدایم کن:::

سكوتت را همين حالاي شب بشكن!
 
همين حالا كه چشمانم سياهي را نمي فهمد،
 
و الّا ساعتي ديگر
 
من و اين آسمان خسته و
 
فانوس چشمانت
 
به آرامی
 
- ازاين تاريكتر-
 
در دستهاي باد
 
مي ميريم...
 
 
همين حالا نگاهم كن!
 
همين حالا كه من در پيش چشمانت نشستم خسته و تنها
 
و مي خواهم كسي باشد
 
كه ناگه بشكند اين بغضِ مانده در گلويم را
 
و ميخواهم
 
كنارم باشد از اين لحظه تا فرداي فرداها...
 
همين حالا صدايم كن!
 
همين حالا،
 
همين حالا...

:::میدانم که میدانی:::

چقدر دوست دارم،دوست داشتنت را...

 

دوست داشتن تویی که ممنوع ترینی برای من!

 

چقدر دلم هوایت را دارد...

 

هوای تویی که حق نفس کشیدن در هوایت را ندارم!

 

چقدر آرامش میدهی به من...

 

تویی که حق ارامش گرفتن از وجودت را ندارم!

 

چقدر زیبا نوازش میکنی روحم را 

 

و چقدر خوب است بودنت!

 

به یادت و برایت نوشتن زیباست

 

بخوان و دم نزن

 

میخواهمت...میخواهمت

 

میدانم که میدانی!

 

:::اعتراف عاشقانه:::

بگذار اعتراف کنم که بدجور دلم برایت تنگ شده


فکر نکن بی وفا هستم ، دلم از سنگ نشده...


اعتراف میکنم اینک در حسرت روزهای شیرین با تو بودنم


باور نمیکنم اینک بی توام


کاش میشد دوباره بیایی و یک لحظه دستهایم را بگیری


کاش میشد دوباره بیایی و لحظه ای مرا ببینی

 

تا دوباره به چشمهایت خیره شوم ، تا بر همه غم و غصه های بی تو

 

بودن چیره شوم...

 


کاش میشد دوباره بیایی و لحظه ای نگاهت کنم ، با چشمهایم نازت کنم

 

در حسرت چشمهایت هستم ،چشمهایی که همیشه با دیدنش دنیایم

 

 

عاشقانه میشد

 

بگذار اعتراف کنم که بدجور دلم هوایت را کرده

 

در حسرت گرمی دستهایت ، تا کی باید خیره شوم به عکسهایت ،

 

هنوز هم عاشقم ، عاشق آن بهانه هایت...

 

کاش بودی و به بهانه هایت نیز راضی بودم ،

 

کاش بودی و من دیگر از سردی نگاهت شاکی نبودم

 

هر چه خواستم از تو بگذرم از همه چیز گذشتم جز تو ،

 

هر چه خواستم فراموشت کنم همه را فراموش کردم جز تو ،

 

هر چه خواستم به خودم بگویم هیچگاه ندیدم تو را ،

 

چشمهایم را بستم و باز هم دیدم تو را ،

 

هر چه خواستم دلم را آرام کنم ، آرام نشد دلم و بیشتر بهانه تو را

 

 

گرفت ،

 

هر چه خواستم بگویم بی خیال ،

 

بی خیالت نشدم و به خیالت تا جایی که فکرش هم نمی کنی رفتم...


میخواستم با تنهایی کنار بیایم ، دلم با تنهایی کنار نیامد ،

 

میخواستم دلم را راضی کنم ، یاد تو باز هم به سراغم آمد ،

 

میخواستم از این دنیا دل بکنم ، دلم با من راه نیامد ...

 

بگذار اعتراف کنم که دلم در چه حالیست ،

 

بدجور از نبودنت شاکیست ، هر جا هستی برگرد که اصلا حالم خوب

 

 

نیست....

لهجه گل های نیلوفر

 

شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی

 

تو را با لهجه ی گل های نیلوفر صدا کردم

 

تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم

 

پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس

 

تو را از بین گل هایی که در تنهایی ام رویید با حسرت جدا کردم

 

و تو در پاسخ موج تمنای دلم گفتی : دلم حیران و سرگردان چشمانی است

 

رویایی

 

و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم تو را در دشتی از تنهایی و حسرت

 

 

رها کردم

 

همین بود آخرین حرفت و من بعد از عبور تلخ و غمگینت

 

حریم چشم هایم را به روی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی

 

 

خورشید وا کردم

 

نمی دانم چرا رفتی نمی دانم چرا

 

شاید خطا کردم

 

و تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی نمی دانم کجا تا کی برای چه

 

ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید

 

و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت

 

و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد

 

و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر می داشت

 

تمام بال هایش غرق در اندوه غربت شد

 

و بعد از رفتن تو آسمان چشم هایم خیس باران بود

 

و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو تمام هستی ام از دست

 

 

خواهد رفت

 

کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد

 

و من با آنکه می دانم تو هرگز یاد من را با عبورت نخواهی برد

 

هنوز آشفته ی چشمان زیبای توام برگرد

 

ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد

 

و بعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید

 

کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت

 

تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم

 

و من در حالتی ما بین اشک و حسرت و تردید

 

کنار انتظاری که بدون پاسخ و سردست

 

و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل

 

میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر

 

نمی دانم چرا ؟ شاید به رسم عادت پروانگی مان باز

 

برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم

 

 

 

 

باز من تنها شدم...

نالیدن از این فاصله ها کارِ قلم نیست

 

 

در خانه ی ما جز غم دوریِ تو غم نیست

 

 

افسانه نگو! چگونه دست از تو کِشم من؟

 

من عاشق چشمان تو ام! دستِ خودم نیست!!

 

 

 

شهر را آدم به آدم در پی ات جویا شدم 

تا که یک شب دیدمت، دل باختم، رسوا شدم

با نگاهی ساده قلبم را گرفتی، خوب من
!

فکر می‌کردم که من عاشق نِمی... امّا شدم
!

مثل یک پروانه در شمع نگاهت سال ها

سوختم، امّا عزیزم! با تو من معنا شدم

گفته بودی در کنارت تا ابد هستم ولی

باز رفتی، باز ماندم، باز من تنها شدم
!

 

 

دلم گرفته...

 

 

بــــــهانه گـــــــیر ،زبــــــــــان نفهم … دلـــــــــــم را

 

 

مـیگویـــــــــم... !

 

آخــــــــر تــــورا از کـــــــجا برایش بـــــــــیاورم

 

 

 

بــه هـــرکــس مـــی گـــویـــم “تـــــو“

 

بـــه خـــودش مــیــگـــیــرد. . .!

 

امـــا نـــمـــی دانــــــد کــــــه

 

هــیـــچ کــس بـــرای مـن

 

“تـــــــو”

 

نـــمــی شـــود... !

 

 

می توان دوست داشت!


چه خوب است که هیچ چیز هرگز


بی نقص نیست


همیشه می توان امید داشت


قفل بسته ی در


زنگ زده باشد


طناب دور گردنت


پوسیده باشد


و سیاهچاله ی اسارتت


شکافی داشته باشد برای ورود نور


یک دنیای ناقص را


همیشه بیشتر از یک بهشت متعالی


می توان دوست داشت!





گاهی سر می چرخانم و به گذشته نگاه میکنم



چقدر خستگی پشت سرم جا مانده

حس قشنگیه...


کثیف ترین چاپلوسی


زمانی است


که مردی یا زنی به خاطر


طبیعی ترین نیازش


به معصومی بگوید


دوستت دارم


چه حس قشنگیه وقتی میشی محرم دل یکی 


یکی که بهش اعتماد داری 


بهت اعتماد داره 


از دلتنگی هاش برات میگه 


از دلتنگی هات براش میگی 


آروم میشه 


آروم میشی 


حسی که هیچ وقت به تنفر تبدیل نمیشه


تو را عادلانه در آغوش میکشم...


یه وقتا دلت طوری تنگ میشه که مغزت کاملا فلج میشه


بدی هاش یادت میره


نامردیش یادت میره


بی محبتی و رفتارسرد و تلخش یادت میره


وقتی با بیرحمی تنهات گذاشت یادت میره


فقط میگی خدایا یه دقیقه ببینمش این دل وامونده آروم شه...!






تورا نه عاشقانه


نه عاقلانه


و نه حتی عاجزانه


که تو را عادلانه در آغوش میکشم


عدل مگر نه آن است که هر چیز سر جای خودش باشد؟؟!

تا غروب عشق...

بی خیال تمام هیاهوی اطراف


بر ساحل زندگی قدم می زنم


بی خیال فکر تو


دنیای خود را نقاشی می کنم


بی خیال تمام آنچه باید باشد


نگین عشق را بر انگشت خود می آویزم


بی خیال همه رفت ها


به داشته های خود دل می بندم


اما


بگذار قدم بزنم...


قدم هایی سرشار از احساس بر ساحل زندگی


این روزها...


غروب عشق برای من


حیات دوباره خورشید


در آنسوی آسمان بودن ها؛ بر ساحل زندگیست!


نسیم دریا بر لبانم می نشیند


با خود می اندیشم


گویا


عشق در همین حوالی ست...


و باز می گویم

شاید


تا غروب عشق


نیمروزی باقی ست...

مگر از اول بود ؟!

 

به همه چیز عادت می کنیم

به داشته ها و نداشته هایمان

خیلی طول نمی کشد که 

جلوی آینه زل بزنی به خودت

موهایت را کنار بزنی 

و با خودت بگویی

اصلا مگر داشتی اش

مگر از اول بود ؟! 

که بودن و نبودنش مهم باشد 

شکسپیر میگه...

 ...خیانت تنها این نیست که شب را با دیگری بگذرانی

 !خیانت میتواند دروغ دوست داشتن باشد

خیانت تنها این نیست که دستت را در خفا در دست دیگری بگذاری

 !خیانت میتواند جاری کردن اشک بر دیدگان معصومی باشد

 

من احمق نیستم...

هر وقت در خیانت و فریب دادن کسى موفق شدى، 

به این فکرنکن که اون چقدر احمق بوده،

 به این فکرکن که اون چقدر به تواعتماد داشته

 

 

خیانت...

من در سرزمـیـنـی زنـدگـی مـیـکـنـم که

 

تـنـها "خـدایـش" از پـشـت خـنـجـر نـمـیـزنـد!!

 

 

 

 

 

نقاب...

چشمانم را می بندم

 

نقابت را بردار ،

 

بگذار صورتت هوایی بخورد !

 

 

خورد شدم...

یک تلنگر هم کافی بود برای اینکه بشکنم،

 

به هر حال، ممنون از مشتت...

 

 

تنهایی...

آهای غریــبه !

 

دست روی کسی گذاشتی که همه دنیــامه، 

 

بی وجـدان اینقدر راحت به او نگو

 

عــــزیــــزم

 

 

عشقم...

همین که می خواهم باور کنم

همه ی روز هایی را که با تو در این خانه زندگی کرده ام

خواب بوده اند..

دکمه ی پیراهنت را پیدا می کنم!

 



می گویند نا امیدی از درگاه خداوند کفر است

من کافر نیستم، وتو

بر می گردی

بگو میشنود . . .

چشمهایت را ببند ،

در دلت با خدا سخن بگو ،

به همان زبان ساده ی خودت سخن بگو ؛

هرچه میخواهی بگو ، او میشنود ...

شاید بخواهی تورا ببخشد ،

یا آرزویی داری ،

شاید دعایی برای یک عزیز و یا شکرش ،

بگو میشنود . . .

این لحظه ی زیبا را برای خودت تکرار کن ؛

پرواز دلت را حس خواهی کرد ...


ناشنوا باش وقتی همه


از محال بـودن آرزوهایت سخن می گویند

بودن همیشه در فریاد نیست...

باید بازیگر شوم ،

آرامش را بازی کنم 

باز باید خنده را به زور بر لبهایم بنشانم 

باز باید مواظب اشک هایم باشم

باز همان تظاهر همیشگی ” خوبم … ”



تنها برخی از آدمها

باران را احساس می کنند


بقیه فقط خیس می شوند 



گاهی سکوت دوست معجزه می کند و تو می آموزی که بودن همیشه در فریاد نیست

یادت باشه...

میدونی آدمها وقتی بزرگ میشن دیگه با مداد نمی نویسن

 

چون یاد بگیرند هر اشتباهی دیگه پاک نمیشه

 

 

 

 

یادت باشه

 

تا زنده ای در برابر کسی که به خودت علاقه مندش کردی مسئولی